السلام علیک یا بقیه الله(عج)
نظرات دوستان و همفکران این مجری رسانه انگلیسی نیز که از کشورهای مختلف اروپایی و آمریکایی هستند در مورد این عکس نیز بسیار جالب و خواندنی است، دوستان این کارمند وطن فروش ملکه انگلیس با ابراز همدردی با وی نوشتند که در شهرهای مختلف اروپا و آمریکا نیز زنان مسلمان محجبه بسیاری را میبینند.
فردی از هلند نوشته است: "سوار یک تراموا در آمستردام بشین، به عین خواهید دید! شاید 80 درصد محجبه هستند! "
دوستان این مجری بی بی سی که در اسلامستیزی همفکر وی هستند از نابودی لندن و فراگیر شدن اسلام ابراز تاسف کردهاند!
بسیاری از کشورهای غربی با اعمال محدودیتهای تحصیلی و اجتماعی بر زنان محجبه نتوانستهاند مانعی بر موج عظیم گرایش به اسلام و حجاب در کشور خود اعمال کنند.


حسین در مقابل پیکر به خون نشسته ادب زانو می زند .
عباس به دنبال دست های خود می گردد تا برای برخاستن به رسم ادب از آن ها مدد بگیرد.
-عباسم !ستون استواری هستی ام
-شرمسارم از این حال و روز مولایم!کمترین اقتضای ادب ایستادن تمام قد پیش پای شماست.
-این پیکر به خون نشسته ات ستاد ایستادگی است و همه مردان عالم را معلم مردانگی!جانم فدای چشم هایتان،چرا گریه می کنید؟
-چه آورده اند بر سر تنها ذخیره اخوتم!عباس من دست هایت کو؟
-به شوق دیدار شما دست و پا گم کرده ام.
-سرت؟!چه به روز سرت آمده عباس؟
-سر را چه منزلت،پیش پای عشق شما؟!
-بگذار این تیغ ها و تیر ها را از تن و بدنت بیرون بکشم.
-این ها نشان های عشق شماست بر پیکر من.عمری چشم انتظار دریافت این نشان ها بوده ام.
- چشمانت!چه کرده اند با چشم های تو این بی چشم و رو ترین خلق عالم؟!
- دست اگر می داشتم این دو چشم را زیر پایتان فرش می کردم.
-عباس من!
- عباسی نمانده است.این جامه از عباس تهی شده است.این تماما حضور شماست که در جامه ی من و جامه ی تن،خانه کرده است.
سید مهدی شجاعی در کتاب"سقای آب و ادب" با زبانی شیوا و رسا به توصیف حضرت عباس (ع) پرداخته است.این کتاب شامل ده فصل (عباس ادب،عباس علی,عباس زینب و ...)می باشد که نویسنده به توصیفات اطرافیان حضرت در مورد ایشان می پردازد.
...
این آخرین ضربه ی دشمن است که پیش می آید و مرا از شرمساری کودکانت می رهاند.
ای خدا! این فاطمه است، این زهرای مرضیه است که آغوش گشوده است تا سر مرا به دامن بگیرد.
این فاطمه است که فریاد می زند:پسرم!عباسم!
من کی ام!جان هستی فدای لحظه ی دیدارت فاطمه جان!
برادرم!حسین جان!مادرمان فاطمه مرا به فرزندی قبول کرده است.
اکنون برادرت را دریاب،برادرم!
______________________________________
اولین باری بود که حضرت ابوالفضل امام حسین (ع) را برادر صدا می زد...شاید چون حضرت فاطمه او را به فرزندی قبول کرده بود ...
خواندن این کتاب را در این ایام از دست ندهید.
حقیقت و باطن« کلمات» الهی که در قرآن آمده چیست؟
«کلمه» در لغت عرب به معنای آن است که چیزی،نهان را آشکار و از پنهان خبر دهد و اگر در عرف به کلمات متشکل از حروف «کلمه» می گویند برای این است که آن چه در نهان متکلم است را آشــکار می سازد و افکار و حالات و خواسته های درونی او را به افراد دیگر که گوش شنوا داشته باشد می فهماند.

نماز امکانی است که در اختیارما وجود دارد,برای اینکه تمام مشکلات معنوی ومادی خودمان راحل کنیم.
خداوند متعال به هیچ وجه بر دستوری که اینقدر ارزش نداشته باشد تاکید نمی ورزد.
پیامبر اکرم (ص) می فرماید: به یهودیان امت من سلام ندهید,یهودیان امت من همان کسانی هستند که نماز نمی خوانند.اینقدر غضب از جانب رسول خدا,ائمه ی خدا و از جانب خود خدا برای کسانی که نماز نمی خوانند وجود دارد.
برکات نماز بیش از حد شمارش است و ما از نماز کم بهره می بریم.ما اگر خوب از نماز بهره ببریم همه ی عالم را پشت سر خواهیم گذاشت و از همه ی عالم سبقت خواهیم گرفت.
نماز می تواند به ما منافع زیادی برساند.چرا بهره نبریم؟!چرا بعضی اوقات به قله نگاه كنیم و نا امید شویم.جلوی پای خود را نگاه كن و یك قدم بردار برای نماز خوب خواندن.راه باز است.شروع كنیم به نماز خوب خواندن.اول نگاهمان را نسبت به نماز تغییر دهیم.نماز یك عبادت مودبانه است.
نماز برای چیست؟
راه ساده خواندن یک نماز خوب چیست؟
مهمترین ویژگی یک نماز خوب چیست؟ چگونه نماز بخوانیم تا از نماز لذّت ببریم؟
چرا نماز در ما تاثیر نمی گذارد؟ نماز ما چه اشکالی دارد؟... و مهمترین راه ترویج نماز چیست؟
چرا کسی که گناه می کند و اعدامش می کنند، به او کافر نمی گوید ولی به کسی که نمازش را ترک می کند به او کافر می گویند؟
همه ي ما دوست داريم يه جورايي به جواب اين سؤالات برسيم...
استاد پناهيان در پنج سخنراني بسيار جذاب، جواب اين سؤالات رو به زيبايي هر چه تمام تر داده اند.

...محور خواسته ی یهود تجمع در قدس و تشکیل حکومت جهانی است.بعد از این که به دین مسیحیت نفوذ کردند و به وسیله ی شخصی به نام پولس (یهودی آن:شائول)باعث انحراف در دین حضرت مسیح (ع) شدند.تنها خطر جدی برای آن ها دین حضرت محمد (ص) بود.یهودی ها سه اقدام اساسی برای مقابله با اسلام داشتند:1)جلوگیری از به دنیا آمدن حضرت محمد (ص) 2)ایجاد موانع تاخیری از وصول پیامبر به قدس 3)نفوذ در حکومت اسلامی.یهودیان با آموزش هایی که در کنار حضرت موسی (ع) دیده بودند و این آموزه ها نسل به نسل بین یهودیان منتقل شده بود همچنین با نشانه هایی که در تورات و انجیل از پیامبر (ص) آمده،حضرت محمد (ص) را می شناختند.در قرآن آیه ی 146 از سوره ی بقره نیز آمده که پیامبر را همانند فرزندان خود می شناختند که نشان می دهد اطلاعات دقیقی از پیامبر داشتند.آن ها حدود زمان و محل تولد آن حضرت و این که از نسل چه کسی است را می دانستند.به همین خاطر قبل از به دنیا آمدن ایشان به منطقه ی حجاز مهاجرت کرده بودند تا از تولد آن حضرت جلوگیری کنند...
با درج ادامه مطلب می توانید
کاریکاتورهای زیبایی را ببینید که یک انگلیسی در
حمایت از مسلمانان کشیده است .نظرتان را حتما بنویسید
ماجرای استر و مردخای یهودی را كه در روز 13 فروردین بیش از 75 هزار ایرانی را كشتند,میدانید؟
هر ساله هم یهودیان این روز را جشن می گیرند.(جشن پوریم)
سوال:چرا باید قبر این دو یهودی در كشور اسلامی ایران ,شهر همدان باشد كه توسط یهودیان اداره می شود و هر مسلمانی كه بخواد بره اونجا باید به حالت تعظیم وارد شود و به یهودیان پول بدهد؟
یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد.
الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت …
ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد.
ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی اید !!!
هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد.
ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد که استراحت کند.
در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد !!!
وقتی که دوباره به پشت بام رفت ، می خواست الاغ را ارام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت و بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، بالاخره آلاغ از سقف به زمین افتاد و مرد…
بعد ملا نصر الدین گفت :
لعنت بر من که نمی دانستم که اگر خر به جایگاه رفیعی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را می کشد …!!!
چیزی فراتر از یک عکس

بیایین ادامه ....... فقط محض نشستن لبخند بر لبان شماست :)))
از همین جا عید نوروز رو پیشاپیش به همه شما دوستان تبریک میگم ........
آقاهه نشسته بود، داشت تلویزیون می دید که یهو مرگ اومد پیشش...
مرگ گفت: الان نوبت توست که ببرمت...
مرد یه کم آشفته شد و گفت: داداش! اگه راه داره بی خیال ما شو، بذار واسه بعد.
مرگ گفت: نه، اصلا راه نداره. همه چیز طبق برنامه است. طبق لیستِ من، الان نوبت توست.
مرد گفت: حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره، بعد جونمو بگیر.
مرگ قبول کرد و مرد رفت تا شربت بیاره... توی شربت 2 تا قرص خواب آور انداخت... مرگ وقتی شربت رو خورد، به خواب عمیقی فرو رفت... مرد وقتی مرگ خواب بود، لیست رو برداشت، اسمش رو پاک کرد و نوشت آخر لیست! و منتظر شد تا مرگ بیدار شه...
مرگ وقتی بیدار شد گفت: دمت گرم داداش! حسابی حال دادی، خستگیم در رفت...
به خاطر این محبتت من هم بی خیال تو می شم و می رم از آخر شروع به جون
گرفتن می کنم!
نتیجه اخلاقی:
سر هر کسی رو می شه کلاه گذاشت الا سر مرگ...
من خودم این داستان قشنگ و فلسفی را خیلی دوست دارم
توی خیلی از لحظات زندگیم به دردم خورده
امیدوارم خوشتون بیاد
ارتو اشی قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون به خاطر خون الوده ای که در جریان یک عمل جراحی در سال 1983 دریافت کرد به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد .
او از سراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت می کرد.
یکی از طرفدارانش نوشته بود :چرا خدا تو را برای چنین بیماری اتخاب کرد؟
او در جواب گفت:در دنیا 50 میلیون کودک بازی تنیس را اغاز می کنند.
5 میلیون نفر یاد میگیرند که چگونه تنیس بازی کنند.
500 هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند
50 هزار نفر پا به مسابقات می گذارند
5 هزار نفر از انها سر شناس میشوند
50 نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا میکنند
4 نفر به نیمه نهایی میرسند
و 2 نفر انها به فینال...
و ان هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم هرگز به خدا نگفتم خدایا چرا من؟
و امروز هم که از این بیماری رنج می کشم نیز نمیگویم خدایا چرا من؟
قاب یخی: وسعت یخ دریای قطبی امسال که در 16 سپتامبر توسط مرکز ملی اطلاعات برف و یخ ایالات متحده در بولدر کلرادو به ثبت رسید، رکورد جدیدی در کم ترین مقدار خود را ثبت کرد و تا عدد 3.41 میلیون کیلومتر مربع پایین آمد. این مقدار 3.29 میلیون کیلومتر مربع کمتر از متوسط مساحت یخهای ثبت شده بین سالهای 1979/1358 و 2000/1379 است.
اين نامه رو آسي نوشته آه صبح تا شب جلوي تلويزيون بوده وتنها سرگرميش هم اين
بوده آه بشينه و تبليغات قشنگ تلويزيون رو از اول تا آخر نگاه آنه .خودتون بخونين عاقبت
چنين آدمي چي مي شه
سلام
سلامي آه گرماي آن از مهياگاز و آيفيت سينجرگاز و نوع آوري نيك آالا با ضمانت 5
ساله اميدوارم صميمانه بوسه مرا پذيرا باشي و آنرا با چسب دوقلوي
5 دقيقه ايجلاسنج به لبانت بچسباني
. امشب با تمام غمهايم آنار مهيا گاز نشسته ام و با خودآاربل اين نامه را مي نويسم زيرا اين نام نيك است آه مي ماند، هنگامي آه از من جدا
شدي و آن نگاه سرد را از من گذراندي اين فقط ضد يخ آاسپين بود آه پيكر يخ زده ام را
آب آرد و اين بيمه آسيا و ايران بود آه آسايشم را فراهم آرد، همانطورآه نياز امروز
پشتوانه فردا است بايد اعتراف آنم آه نگاهت اثر عجيبي بر آاست دنا و طه بر جا
گذاشته
. دلم مي خواهد بر قله بينالود سفر آنيم و در لابلاي آوه هاي سر به فلكآشيده بهانه نمكي بخوريم
. بيا تا راه سخت و طاقت فرساي زندگي را با پژو پرشيايجديد آه افتخار ملي است آغاز آنيم و با روغن ترمزهاي سپهر و فومن شيمي آسوده
خاطر سفر آنيم
. بيا تا پيچهاي زندگي را با ابزار مهدي باز آنيم و عشقمان را با ساختماناز پيش ساخته شده ي بانك مسكن بهتر آغاز آنيم و سقفش را ايزوگام شرق آنيم
. و آنرا با آاغذ ديواري نائين زينت دهيم و مانند خانه سبز همه اش را سبز آنيم و اتاقهايش را
با فرش محتشم آاشان و ستاره آوير يزد رنگين آمان آنيم
بيا تا دلهاي سوخته مان را با آرم ضد آفتاب ب ب ك مرهم بگذاريم، بيا روزهايمان را با
خمير دندان داروگر
2 آه حاوي فلورايد است آغاز آنيم و عشقمان را با صداي بلند از دلدوو پخش جديد پارس پخش آنيم و اشكمان را با دستمال آاذغي نرمه پاك آنيم
.بيا تادست در دست هم دهيم به مهر ميهن خويش را آنيم آباد
.انگشتان دست
از پنج انگشت دستتان
(دست چپ و راست فرقي ندارد) به ترتيب آدامها را بيشتردوست داريد؟
سپس جواب را همين پائين ببينيد
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
-
پاسخ
:انگشت شست نشان دهندهء پول است،
انگشت اشاره نشاندهندهء آار و مسئوليت است،
اون انگشت آه از همه بلندتره،نشان دهنده خودتان است
انگشت انگشتري،همسرتان و
آخرين انگشت يعني انگشت آوچيكه بچه يا بچه هاي شما
.گاندی
یک بار در حین سوار شدن به قطار، یک لنگه کفشش در آمد و روی خط آهن افتاد.
او به خاطر حرکت قطار نتوانست پیاده شود و آن را بردارد. در همان لحظه،
گاندی با خونسردی لنگه کفش دیگرش را از پا در آورد و آن را در مقابل دیدگان
حیرت زده اطرافیان، طوری به عقب پرتاب کرد که نزدیک لنگه کفش قبلی افتاد.
یکی
از همسفرانش علت امر را پرسید. گاندی خندید و در جواب گفت: مرد بی نوایی
که لنگه کفش قبلی را پیدا کند، حالا می تواند لنگه کفش دیگر را نیز برداشته
و از آن استفاده کند.

پنجره را باز کن و از این هوای مطبوع بارانی لذت ببر؛
خوشبختانه باران ارث پدر هیچکس نیست ...!
«مرحوم حسین پناهی»
الف: اشتياق براي رسيدن به نهايت آرزوها
ب: بخشش براي تجلي روح و صيقل جسم
: پوياپي براي پيوستن به خروش حيات
ت: تدبير براي ديدن افق فرداها
.
.
.
.
.

یلدا شب سیاهی خاطره ها برای کسانی که با سیلی
صورتشون رو سرخ می کنند و جلوه گر پیر شدن مردی که
با دستانی پینه بسته در برابر فرزندان با دستی خالی شب
را به صبح می رسانند و چه سخت است شکسته شدن
غرور مردی که میخواهد طولانی ترین شب سال برای او
و خانواده اش خیلی زود صبح شود ....
فرشته
در حالی که داشت نامهای را باز میکرد، گفت: این جا بخش دریافت است و ما
دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل میگیریم. مرد کمی جلوتر رفت،
باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت میگذارند و آنها
را توسط پیکهایی به زمین میفرستند.
مرد پرسید: شماها چکار میکنید؟
یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمتهای
خداوندی را برای بندگان میفرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشتهای بی کار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بی کارید؟
فرشته
جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده،
باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب میدهند. مرد از فرشته
پرسید: مردم چگونه میتوانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط
کافیست بگویند *خدایا شکر*
در حقیقت آدم در یه سکانس از زندگیش گیر میکنه
و بعد مهم نیست تا کجا پیش میره ، تا هر جایی هم که بره
باز با یه چشم به هم زدن برمیگرده به همان سکانس ،
همان سال ، همان روز ، همان لحظه ....
و پیر شدن انسان از این لحظه شروع میشه !
10دقیقه بعد:10 قاشق چای خوری شكر وارد بدنتان میشود،میدانید چرا با وجود خوردن این حجم شكر دچار استفراغ نمیشوید؟چون اسید فسفریك،طعم آن را كمی میگیرد و شیرینی اش را خنثی میكند.
20 دقیقه بعد:
قند خونتان بالا میرود و منجر به ترشح ناگهانی و یكجای انسولین می شود،كبدتان شروع میكند به تبدیل قند به چربی تا قند خون بیشتر از این بالا نرود.
40 دقیقه بعد:
حالا دیگه جذب كافئین كامل شده،مردمكهای چشم گشاد می شود،فشار خونتان بالا میرود و در پاسخ به این حالت،كبدتان قند را به داخل جریان خون رها میكند.گیرنده های آدنوزین مغز حالا بلوك می شوند تا از احساس خواب آلودگی جلوگیری كنند.
چند تا خبر که با اس ام اس دادم اما رو وبلاگ هم میزارم :
1 - فردا کلاس روان شناسی برای هر دو گروه ساعت 10 -12 برگزار میشود
2 - چهار شنبه کلاس مهارت مطالعه برای گروه آقایان تشکیل میشود
3 - در کمال ناباوری امتحان بافت در تاریخ معین شده ( 28/9) برگزار میشود :((((
سلام دوستان بهتون توصیه میکنم داستان زیر بخونید فوق العاده زیباست ( راستشو میگم من آخرش تو چشمام اشک جمع شده بود )
ارزشمندترين چيزهای
زندگي معمولا ديده نمي شوند ويا لمس نمي گردند، بلکه در دل حس مي شوند.
پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما
بيرون بروم.
زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون
رفتن با من لذت خواهد برد.آن زن مادرم بود که 19 سال پيش از اين بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3
بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي و نامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم.مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟
او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را
نشانه يک خبر بد مي دانست.به او گفتم: به نظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم
باشيم.
او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد.آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش مي رفتم کمي عصبي بودم.وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود،
موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش
پوشيده بود.
با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد.وقتي سوار ماشين مي شد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون مي
روم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند و نمي توانند براي شنيدن ماوقع امشب
منتظر بمانند.ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود.
دستم را چنان گرفته بود که گوئي همسر رئيس جمهور بود.پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم.هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از
يادآوري خاطرات گذشته به من مي نگرد، و به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک
بودم و با هم به رستوران مي رفتيم او بود که منوي رستوران را مي خواند.من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسیده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف
را در حق تو بکنم.هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولي داشتيم،
هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدر
حرف زديم که سينما را از دست داديم.وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او
مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که مي توانستم تصور کنم.
چند روز بعد مادرم در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن
واقع شد که بتوانم کاري کنم. کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا
خورديم به دستم رسيد. يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود:
نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام
يکي براي تو و يکي براي همسرت. و تو هرگز نخواهي فهميد که آن شب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم.
در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که به موقع به عزيزانمان بگوئيم که
دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم.هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست.
زن و مردی روی نیمکت پارکی نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه می کردند. زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا می رود پسر من است. مرد در جواب گفت: چه پسر زیبایی! و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی می کرد اشاره کرد.
مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد: سامی! وقت رفتن است.
سامی که دلش نمی آمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقیقه. باشه؟
مرد سرش را تکان داد و قبول کرد. مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند. دقایقی گذشت و
پدر دوباره فرزندش را صدا زد: سامی دیر می شود برویم. ولی سامی باز خواهش کرد 5
دقیقه... این دفعه قول می دهم.
مرد لبخند زد و باز قبول کرد. زن رو به مرد کرد و گفت: شما آدم خونسردی هستید، ولی
فکر نمی کنید پسرتان با این کارها لوس بشود؟
مرد جواب داد: دو سال پیش یک راننده مست پسر بزرگم را در حال دوچرخه سواری زیر
گرفت و کشت. من هیچ گاه برای تام وقت کافی نگذاشته بودم و همیشه به خاطر این موضوع
غصه می خورم . ولی حالا تصمیم گرفتم این اشتباه را در مورد سامی تکرار نکنم. سامی
فکر می کند که 5 دقیقه بیش تر برای بازی کردن وقت دارد، ولی حقیقت آن است که من 5
دقیقه بیشتر وقت می دهم تا بازی کردن و شادی او را ببینم. 5 دقیقه ای که دیگر هرگز
نمی توانم بودن در کنار تام ِ از دست رفته ام را تجربه کنم.
بعضی وقتها آدم قدر داشته ها رو خیلی دیر متوجه می شه. 5 دقیقه، 10 دقیقه، و حتی یک روز در کنار عزیزان و خانواده، می تونه به خاطره ای فراموش نشدنی تبدیل بشه. ما گاهی آن قدر خودمون رو درگیر مسا ئل روزمره می کنیم که واقعا ً وقت، انرژی، فکر و حتی حوصله برای خانواده و عزیزانمون نداریم. روزها و لحظاتی رو که دیگه امکان بازگردوندنش رو نداریم.
هیچ وقت به گمان این که وقت دارید ننشینید، زیرا در عمل خواهید دید که همیشه وقت کم و کوتاه است. (فرانکلین)
ماه من
غصه چرا؟؟